تبلیغات
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان - مطالب بهمن 1392
 
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان

علت عاشقی ام دست کریمانه ی توست

چشم امید من آقا به در خانه ی توست

روی خاک قدمت صورت خود میکشم و

به اشاره همه گویند که دیوانه ی توست

من که آواره ی شهرم تو چنین خواسته ای

دل آشفته ی من از می و پیمانه ی توست

پرچم یا حسنم روز قیامت بالاست

نوکرت تا به ابد بر در کاشانه ی توست

با حسن گفتنمان عرش خدا ریخت به هم

علتش غربت و آن نام غریبانه ی توست

هر کجا پر بکشم باز بقیع جای من است

چون کبوتر که فقط جلد به میخانه ی توست

بر سرم میزنم و اشک امانم ندهد

غصه ی چشم من از گنبد ویرانه ی توست

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

تو که هستی که حسین عاشق و

علت عاشقی ام دست کریمانه ی توست

چشم امید من آقا به در خانه ی توست

روی خاک قدمت صورت خود میکشم و

به اشاره همه گویند که دیوانه ی توست

من که آواره ی شهرم تو چنین خواسته ای

دل آشفته ی من از می و پیمانه ی توست

پرچم یا حسنم روز قیامت بالاست

نوکرت تا به ابد بر در کاشانه ی توست

با حسن گفتنمان عرش خدا ریخت به هم

علتش غربت و آن نام غریبانه ی توست

هر کجا پر بکشم باز بقیع جای من است

چون کبوتر که فقط جلد به میخانه ی توست

بر سرم میزنم و اشک امانم ندهد

غصه ی چشم من از گنبد ویرانه ی توست

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

تو که هستی که حسین عاشق و پروانه ی توست؟

اگرم نام حسین بر لبمان رنگین است

این هم از لطف و نگاه و دم شاهانه ی توست

اگرم نام حسین بر لبمان رنگین است

این هم از لطف و نگاه و دم شاهانه ی توست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 28 بهمن 1392

با تو آن عهد كه بستیم خدا می داند

بی تو، پیمان نشكستیم، خدا می داند

با تو، سرلوحه ی انصاف گشودیم به عدل

بی تو، دیباچه نبستیم، خدا می داند

با تو، هر بند گره گیر گشودیم ز دست

بی تو، از پا ننشستیم، خدا می داند

با تو، بستیم به هم سلسله ی صبر و ثبات

بی تو، هرگز نگسستیم، خدا می داند

با تو، در میكده خوردیم می از جام ولا

بی تو، با یاد تو مستیم، خدا می داند

با تو، بودیم و نهادیم به فرمان تو سر

بی تو، در راه تو هستیم، خدا می داند

با تو، از دامگه حادثه جستیم و كنون

بی تو، سر بر سر دستیم، خدا می داند

حالی ای روح خدا، لطف خدا یاور ماست

پرتو روی نبی، پورعلی، رهبر ماست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

زمین چشم تماشا شد امام عسگری آمد

بهشت آرزوها شد امام عسگری آمد

هوای سامره گلپوش از عطر نفس هایش

گل ایمان شکوفا شد امام عسگری آمد

سروش هاتف غیبی بشارت داد "هادی" را

گره از کار دل وا شد امام عسگری آمد

حسن خویش حسن رویش حسن بویش حسن مویش

تمام حسن پیدا شد امام عسگری آمد

چنان پیچید در صبح ازل گلبوی لبخندش

که عقل از شوق،  شیدا شد امام عسگری آمد

صفا دارد سرور اهل دل در عالم معنا

بساط سور بر پا شد امام عسگری آمد

تجلی کرد در برق نگاهش هیبت حیدر

طلوع مهر زهرا شد امام عسگری آمد

صدای پای او در کوچه باغ زندگی پیچید

حضورش عالم آرا شد امام عسگری آمد

زمان، امشب "کمیل" از شوق سر از پای نشناسد

که - خلقت - باز معنا شد امام عسگری آمد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

پَرِ شکسته به بالا نمی رسد هرگز

تلاش می کند اما نمی رسد هرگز

کبوتری که هوایی نشد در این وادی

به آسمان تمنا نمی رسد هرگز

اگر اجازه نیاید که تا ابد معشوق

به سوی خانه لیلا نمی رسد هرگز

چنان مقام به عشاق می دهد الله

به فکر مردم دنیا نمی رسد هرگز

مقام و سلطنت و پادشاهی عالم

به پای رعیتی ما نمی رسد هرگز

و بی ولای تو و خانواده ات آقا

کسی به عالم معنا نمی رسد هرگز

بدون گوشه ی چشم تو شیعه در محشر

به خاک بوسی زهرا نمی رسد هرگز

مسیح آل محمد ، مسیح زهرایی

به گرد پای تو عیسی نمی رسد هرگز

پَرَم به شوق هوای تو وا شده آقا

کبوتر تو به سویت رها شده آقا



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

آسمان بود و آفتاب نبود

چشمه ای خشک بود و آب نبود

صد سوال بزرگ در دل بود

ولی افسوس، یک جواب نبود

باور حرکتی تازه بود به سر

اشتیاقی به انقلاب نبود

خیزش قلب ها به تنهایی

بستر اتفاق ناب نبود

آمدی، جان انقلاب رسید

از افق آخر آفتاب رسید

آمدی، جان انقلاب شدی

روشنایی بی زوال شدی

در سر هیچکس سوال نماند

تو خودت پاسخ سوال شدی

تو به بال شکسته ی میهن

سال پنجاه و هفت؛ بال شدی

نه به تاریخ کشورم ایران

تو به تاریخ ها مثال شدی

کاش تاریخ بد ورق نخورَد

بی حضور تو دست رد نخورد

دلتان را به درد آوردند

سروها برگ زرد آوردند

اینکه در فصل گرم، باغ و درخت

میوه ی فصل سرد آوردند

اینکه خفّاش ها به خانه ی باز

باز عزم نبرد آوردند

اینکه یک عده نوجوان و جوان

رو به افیون گرد آوردند

همه اَش مال سستی ما بود

کار دنیا پرستی ما بود

ای ابر مرد؛ مرد ایمانی

تو همیشه بیاد می مانی

تو هم آواز مرغ های سحر

ناله سر می کنی و می خوانی:

«جور صیاد، ظلم ظالم ها

خانه بر باد داده می دانی؟»

سه دهه، هر سپیده دم تو هنوز

بر سرم نور خود می افشانی

با تو هستم، حضور ناب؛ بمان

همچنان جای آفتاب، بمان



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392
ت

نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

لشکر شادی گرفت ملک جهان را

کرد مسخّر همه کون و مکان را

برد به یک حمله دل پیر و جوان را

داد به جسم وجود روح و روان را

خیز و بپایش فدا کن سرو جان را

داری اگر کن نثار خوب‌تر از جان

وجد و سرور و شعف گشته عبادت

مهر فلک داده با خنده شهادت

آمده بر شیعیان دور سیادت

دور سیادت مگو صبح سعادت

صبح سعادت مگو روز ولادت

ولادت حجّت قادر منان

یازدهم اختر برج ولایت

ماه محمد جمال شمس هدایت

ابر کرم فلک جود بحر عنایت

قصّة فضل ورا نیست نهایت

کار نمی‌آید از شعر و حکایت

لال در اینجا بود منطق انسان



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

ای کوثرِ کوثر محمّد

ای دخترِ دختر محمّد

معصومه ی دودمان عصمت

روح ادب و روان عصمت

سر تا قدمت همه معانی

مانند کتاب آسمانی

پاکی زتو اعتبار دارد

عصمت به تو افتخار دارد

قم مکّه تو مسجدالحرامش

خورشید، ستاره ای به بامش

مهر تو به حشر دست آویز

فیضیه، ز فیض توست لبریز

ای مصحف دامن ائمّه

ای پاره ای از تن ائمّه

یک نخله ز هفت قلّه ی طور

یک فاطمه از دو فاطمه نور

صحن تو پناه خلق عالم

ایوان طلات قلب مریم

مهر تو به سینه داغ خورشید

شمع حرمت چراغ خورشید

روی تو گُل بهارِ زهراست

قبر تو همان مزار زهراست

مهر تو چو جان درون سینه است

زوّار تو زائر مدینه ست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

سلام بر تو که اسطوره ی حجاب شدی

جواب های سؤالات بی جواب شدی

سلام بر تو که در آسمان علم و ادب

شعاع نور شدی مثل یک شهاب شدی

به خاک کشور ایران دو نور تابان شد

رضا چو شمس شموس و تو آفتاب شدی

برای یاری دین و امام عصر خودت

شبیه عمه ی خود پای در رکاب شدی

ز بس که دست کریمت گره گشایی کرد

برای نام کریمه تو انتخاب شدی

برای شأن تو این واژه تا ابد کافی ست

رضا حسین شد و زینبش حساب شدی

خدا کند بنویسی مرا به نوکری ات

تو دختری ولی عالم فدای مادری ات

نگاه مرحمتی کن به این گدا بی بی

بده به حق رضا حاجت مرا بی بی

میان صحن تو جارو به دست میگیرد

برای خادمی ات صاحب عصا بی بی

قسم به جان خودم جبرئیل می میرد

اگر که پر نزند دور این سرا بی بی

پی زیارت زهرا به قم سفر نکنم

بگو کجا بروم من بگو کجا بی بی

مراجع و علما حلقه دور تو بستند

برای اینکه تویی باب علم ها بی بی

غمی نمانده برای اهالی ایران

دمشق ما توئی و کربلا رضا بی بی

غمی که سوخت دلت را شرار زهر نبود

تو از دیار خود افتاده ای جدا بی بی

تو آمدی که انیس دل رضا بشوی

تو آمدی که در ایران بزرگ ما بشوی

مرا خدات نوشته برای نوکری ات

برای بال زدن در هوای زائری ات

از آن زمان که به موسی بن جعفرت دادند

رضا همیشه بنازد به مهر خواهری ات

تو آمدی که سپاه برادرت باشی

رواست اینکه بنازد به این دلاوری ات

زبس مقام تو بالاست آفریننده ت

نیافت هیچ کسی را برای همسری ات

گل همیشه بهار امام هفتم ما

دلم شکسته برای خزان پرپری ات

اگرچه درد فراق آتش است و میسوزد

ولی نسوخت تمام دل کبوتری ات

مرا ببخش ولیکن در این مسیر خطیر

نرفت دست پلیدی به سمت روسری ات

ولی امان ز دل کوثر امام حسین

ز پنجه ها و سر دختر امام حسین





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

تا کی به تو از دور سلامی برسانم

از تو خبری نیست برادر نگرانم

در می زند اینبار کسی...از  هیجانم...

شاید که تو برگشته ای ، ای پاره جانم

یک روز به یعقوب اگر جامه رسیده

حالا به من از سوی رضا  نامه رسیده...

ای کاش که از تو خبری داشته باشم

در آتش عشق تو پری داشته باشم

باید به خراسان سفری داشته باشم

در راه به قم هم نظری داشته باشم

با خاطر آسوده بمان چشم به راهم

یک قافله محرم به خدا هست سپاهم!

این جادّه ها چشم به راه قدم ماست

این که نرسد قافله تا طوس، غم ماست

انگار که این خاک عراق عجم ماست

حالا که به قول پدرم، قم حرم ماست...

شاید که فراموش کنم دلبر خود را

باید که بسازم حرم مادر خود را

باید نرسیدن به رضا را بپذیرم

حالا به شهادت برسم یا که بمیرم

وقتی که پریشانم و بیمار و اسیرم

خوب است که در حجره ی خود روضه بگیرم

با یاد غم فاطمه هق هق بنویسم

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسم...

با گریه ی من هیچ کسی کار ندارد

قم کار به مهمان عزادار ندارد

در کوچه دری هست که مسمار ندارد

معصومه ی تو دست به دیوار ندارد

اینجا به عیادت همگی آمده باشند

آنجا به شکایت همه زخمی زده باشند

بین نظر آن همه با این همه فرق است

بین همه در پشت در و همهمه فرق است

بین اثر هلهله با زمزمه فرق است

مابین غم فاطمه با فاطمه فرق است

نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست

اینجا زدن فاطمه ها حرف کمی نیست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

رسیده ام به نفس های آخرم دیگر

که دست های خزان کرده پرپرم دیگر

میان سینه ی خود قلب پرپری دارم

نه سایه ی پدری نه برادری دارم

دو چشمِ من به در اما کسی نمی آید

برای دیدنم آیا کسی نمی آید

نشد که حرف دلم را به آشنا گویم

به روی بستر مرگم رضا رضا گویم

اگر چه داغ برادر شکست خواهر را

ولی به نیزه ندیدم سر برادر را

تمام زمزمه ام زینب است در دمِ مرگ

که دوخت سوی عزیزش نگاه آخر را

دوباره روضه به پا کرده ام در این خانه

دوباره می شنوم گریه های مادر را

سر پدر به نی و عمه در هجوم سنگ

کسی نبود بگیرد دو چشم دختر را

میان بزم شراب و کنار نامحرم

چو دید چشم ستمگر لبان پرپر را

به پیش چشم یتیمان شرر به جان می زد

بر آن لبان ترک خورده خیزران می زد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 23 بهمن 1392

با آن که آبدیده ی دریای طاقتیم

آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم

امروز اگر به سایه ی راحت نشسته ایم

مدیون استقامت آن سرو قامیتم

دیری ست چشم ها همه مبهوت آن لب است

عمری ست سر سپرده ی آن خال وحدتیم

این دست ها ادامه ی دست وفای توست

امروز اگر بزرگ تر از بی نهایتیم

ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز!

ما هیچ نیستیم ، سراپا حقارتیم

باشد که دست دوست تسلایمان دهد

ما را که تا همیشه قدح نوش حسرتیم

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر

ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم

رونق فزای میکده ی عشق بعد از این

تا صبح وصل تشنه ی جام ولایتیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 21 بهمن 1392

تا کی به تو از دور سلامی برسانم

از تو خبری نیست برادر نگرانم

در می زند اینبار کسی...از  هیجانم...

شاید که تو برگشته ای ، ای پاره جانم

یک روز به یعقوب اگر جامه رسیده

حالا به من از سوی رضا  نامه رسیده...

ای کاش که از تو خبری داشته باشم

در آتش عشق تو پری داشته باشم

باید به خراسان سفری داشته باشم

در راه به قم هم نظری داشته باشم

با خاطر آسوده بمان چشم به راهم

یک قافله محرم به خدا هست سپاهم!

این جادّه ها چشم به راه قدم ماست

این که نرسد قافله تا طوس، غم ماست

انگار که این خاک عراق عجم ماست

حالا که به قول پدرم، قم حرم ماست...

شاید که فراموش کنم دلبر خود را

باید که بسازم حرم مادر خود را

باید نرسیدن به رضا را بپذیرم

حالا به شهادت برسم یا که بمیرم

وقتی که پریشانم و بیمار و اسیرم

خوب است که در حجره ی خود روضه بگیرم

با یاد غم فاطمه هق هق بنویسم

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسم...

با گریه ی من هیچ کسی کار ندارد

قم کار به مهمان عزادار ندارد

در کوچه دری هست که مسمار ندارد

معصومه ی تو دست به دیوار ندارد

اینجا به عیادت همگی آمده باشند

آنجا به شکایت همه زخمی زده باشند

بین نظر آن همه با این همه فرق است

بین همه در پشت در و همهمه فرق است

بین اثر هلهله با زمزمه فرق است

مابین غم فاطمه با فاطمه فرق است

نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست

اینجا زدن فاطمه ها حرف کمی نیست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 21 بهمن 1392

رسیده ام به نفس های آخرم دیگر

که دست های خزان کرده پرپرم دیگر

میان سینه ی خود قلب پرپری دارم

نه سایه ی پدری نه برادری دارم

دو چشمِ من به در اما کسی نمی آید

برای دیدنم آیا کسی نمی آید

نشد که حرف دلم را به آشنا گویم

به روی بستر مرگم رضا رضا گویم

اگر چه داغ برادر شکست خواهر را

ولی به نیزه ندیدم سر برادر را

تمام زمزمه ام زینب است در دمِ مرگ

که دوخت سوی عزیزش نگاه آخر را

دوباره روضه به پا کرده ام در این خانه

دوباره می شنوم گریه های مادر را

سر پدر به نی و عمه در هجوم سنگ

کسی نبود بگیرد دو چشم دختر را

میان بزم شراب و کنار نامحرم

چو دید چشم ستمگر لبان پرپر را

به پیش چشم یتیمان شرر به جان می زد

بر آن لبان ترک خورده خیزران می زد

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

بیا چو یوسف صدّیق پاک دامان باش

ز دیوِ نَفس به سوی خدا گریزان باش

 

چه سود می بری از دعوی مسلمانی

به صدق نیت و حُسن عمل مسلمان باش

 

به این سرای دو دَر،این دو روزه،دل مسپار

به یاد فقط خداحافظی چو مهمان باش

 

هزار مرتبه داروی تن طلب کردی

دوای دل بطلب در سلامت جان باش

 

زمامداری عالم نشان مردی نیست

اگر که مردی،بر نفس خویش سلطان باش

 

جمال و قامت رعنا،کمال انسان نیست

به حُسنِ سیرت و حُسن خصال،انسان باش

 

کلام حافظ شیرین سخن بگیر که گفت

اگر رفیق شفیقی،درست پیمان باش

 

ز شهریاری مُلک وجود چشم بپوش

گدای دائم درگاه شاه مردان باش



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی