حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان

نگاه گریه داری داشت زینب
چه گام استواری داشت زینب
دل با اقتداری داشت زینب
مگر چه اعتباری داشت زینب
چهل منزل حسین منجلی شد
گهی زهرا شد و گاهی علی شد
***
ندیدم زینب کبری تر از این
ندیدم زینت باباتر از این
ندیدم دختر زهرا تر از این
حسینی مذهبی غوغا تر از این
به پیش پای ما راهی گذارید
بنای زینب اللهی گذارید



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
زخمیِ زنجیرم، کبودِ بی شمارم

بر شانه هایم زخم های کهنه دارم

همشیرۀ خورشیدم و بانوی نورم

هر چند که در پنجه ی گرد و غبارم

شامِ غریبانیِ عصر خیمه هایم

آن چادر خاکیِ در حال فرارم

نام مرا با خطّ نا محرم نوشتند

یعنی اسیر کوچه های روزگارم

دیگر نمی آید به دنبالم مغیلان

دیگر ندارد آبله کاری به کارم

من حضرت یعقوبم و یوسف پرستم

بر سینه ام پیراهنت را می فشارم

دسته گل یاسی ندارم بر مزارت

امّا به جایش تا بخواهی لاله دارم

انگار من خوابیده ام در این بیابان

انگار تو افتاده ای روی مزارم

من با نیابت از تمام خاندانم

بر آستان خاکی ات سر می گذارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 28 آذر 1392

چهل روز است که گلگون گشته صحرا
ز خـــــــــون پاک فرزندان زهرا
چهل روز است خــاموش است خاموش
چــــــــــــــــراغ کاروان آل طاها
چهل روز است گشتــــــــــه ورد زینب
حسینـــــــــــم وا حسینم وا حسینم
چهل روز است کـــــــــــز قتل حُسینش
پــــــریده رنگ از رخسار زهرا
چهل روز است مـــــــــی سوزد سکینه
دلــــش بشکسته است از داغ بابا
چهل روز است کز خــــــون نقش بسته
بـــه لوح عشق هفتاد و دو امضا
چهل روز است از هجـــــــران اکـــــبر
خـــــورد خون جگر، پیوسته لیلا
چهل روز است گلهـــــــــــــای رسالت
خـــــــــــــزان گشته از بیداد اعدا
چهل روز است بیـــــــــــاد اصغرم من
بــــــــــه یــاد روی ماه اکبرم من
چهل روز است قدم از غـــــــــم خمیده
بیـــاد قـــــــــــاسم در خون طپیده
چهل روز است دلم دریای خــون است
ز هجرانت غمم از حد فزون است
چهل روز است که چون نـــی در نوایم
بیــــــــــــاد لالـــــــه های کربلایم
چهل روز است که رفتم زیــــــن بیابان
بــــــــرون همراه این جمع پریشان
کنون ای خفته در خاک ای بـــــــــرادر
ز جـــــــا برخیز به استقبال خواهر



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 23 آذر 1392

بر پای گل از خار ستم، آبله پیداست

سر سلسله ای را اثر سلسله پیداست

از فرش الی عرشِ خدا ولوله پیداست

در وادی خونین بلا قافله پیداست

دارند همه از شرر داغ چراغی

خیزید كز این قافله گیریم سراغی

این قافله رو كرده به بیت الحرم عشق

كوبیده به میدان اسارت علم عشق

گفته است بلی ها به بلاهای غم عشق

از بهر طواف حرم محترم عشق



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

کوچه به کوچه پشت نی از بس دویده ام

باور نمی کنم سر قبرت رسیده ام

 

مهمان خسته آمده از جا بلند شو

دیگر توان نمانده مرا قد خمیده ام

 

چشمی نمانده تا که تماشا کنم تو را

سویی نمانده بهر من ای نور دیده ام

 

شاید نمی شناسی مرا پیر تر شدم

من زینبم که داغ غمت را کشیده ام

 

لطفی کن و کنار خودت دفن کن مرا

دیگر حسین به جان خودت من بریده ام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

به یاد کربلا دل‏ها غمین است

دلا خون گریه کن چون اربعین است ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

کاروان می آید از شهر دمشق

برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

 

کاروان با خود رباب آورده است

بهر اصغر شیر وآب آورده است

 

کاروان آمد ولی اکبرنداشت

ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

 

کاروان آمد ولی شاهی نبود

بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

یک اربعین گذشته و زینب رسیده است
بالای تربتی که خودش آرمیده است
یا ایها الغریب
 
سلام ای برادرم
ای یوسفی که گرگ پیرهنت را دریده است
ازشهر شامِ کینه، رسیده مسافرت
پس حق بده که چنین داغدیده است
احساس میکنم که مادرم اینجا نشسته است
در کربلا نسیم مدینه وزیده است
این گل بنفشه های
 
تن و چهره ی کبود
دارد گواه ، زینبتان داغدیده است
توطعم خیزران و سنگ ها و خواهرت
طعم فراق و غربت و غم را چشیده است
آبی به کف گرفته و رو سوی علقمه
با آه می رود سکینه
 
و خجلت کشیده است
این دختر شماست
 
که خواستند کنیزیش ....
لکنت گرفته است و صدایش بریده است
گفتی رقیه ... گفت نمی آیم عمه جان!
در شام ماند و شهر جدید آفریده است



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آه از آن ساعت که با صد شور و شین

زینب آمد بر سر قبر حسین

السّلام ای کشته ی راه خدا

السّلام ای نور چشم مصطفی

السّلام ای شاه بی غسل و کفن

السّلام ای کشته ی دور از وطن

السّلام ای تشنه آب فرات

السّلام ای کشتی بهر نجات

بهر تو امروز مهمان آمده

خواهرت از شام ویران آمده

چون تو رفتی بی کس و یاور شدم

دستگیر فرقه کافر شدم

آتش کین کوفیان افروختند

خیمه ما را به آتش سوختند

الغرض از کوفه تا شام خراب

گر چه ما دیدیم ظلم بی حساب

لیک دارم شکوه ها از اهل شام

کز سر دیوار و از بالای بام

آه از آن ساعت که از روی غضب

زاده ی سفیان یزید بی ادب

در حضور خواهرِ گریان تو

چون می زد بر لب و دندان تو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 20 آذر 1392

مپرس از من چرا رنگت پریده

مگو اینک چرا اشکت چکیده

بگو زینب چرا قدت خمیده

چرا ای دخترم مویت سپیده

اگر خواهی بدانی قصه ی من

نظر کن بر دل پر غصّه ی من

حسین از نیزه می تابید بر من

سر او همسفر گردید با من

گهی از غربتم گریید بر من

گهی از قدرتم خندید بر من

به کوفه شور و عشقم بر ملا شد

سرم با چوب محمل آشنا شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 12 آذر 1392

یادایّامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

 

گِرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

 

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من

داشتم آرام،تا آرام جانی  داشتم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 12 آذر 1392

باز سراپا چو شمعِ سوخته ی محفلم

زیارت اربعین گشته دعای دلم

 

هر نفسم در درون،گشته صدای جرس

هر نفسم بر زبان،نام حسین است و بس

 

بغض گلو گیرِ من آه مرا سلسله است

طایر جان ،مرغ دل،همره یک قافله است

 

قافله ای قد کمان،قافله ای سرفراز

قافله ای سخت کوش،قافله ای پاک باز

 

بعد چهل شب فراق،صبح وصال آمده

شیر زن کربلا،با چه جلال آمده

 

عصمت صغری ست این دختر زهراست این

خطابه خان حسین،زینب کبری ست این

 

یوسف زهرا دهد از دل خاک این پیام

ای همه ی فاطمه، زینب کبری سلام

 

یاس کبود حسین خوش آمدی زینبم

بود و نبود حسین،خوش آمدی زینبم

 

چه ها کشیدی بگو،هر آنچه دیدی بگو

سَروِ قدِ فاطمه چرا خمیدی بگو

 

تویی که خون مرا پیام آور شدی

چقدر ای خواهرم،شبیه مادر شدی

 

به موج موج بلا،زیارتت کرده ام

میان طشت طلا، زیارتت کرده ام

 

هنوز از خطبه ات به گوش من زمزمه است

هنوز در نطق تو معجزه فاطمه است

 

تو کاخ بیداد را به خطبه لرزانده ای

تو کنج ویرانه ها نماز شب خوانده ای

 

جهاد مرهوم توست،شهید مَدیون توست

خدا به تو مفتخر، حسین ممنون توست

 

توسل انبیا به زینب است و حسین

تکامل کربلا به زینب است و حسین

 

تو در صف کربلا،سسلاله ای داشته ای

تو همره قافله،سه ساله ای داشته ای

تو کوه اندوه را،ز جای برداشتی

چرا سفیر مرا به شام بگذاشتی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

کربلا بر تن تو جان آمد

باز بهر تو میهمان آمد

 

آمده بر طواف کعبه عشق

میهمان مدینه ای ز دمشق

 

زینب از اشک آب آورده

بر شهیدان گلاب آورده

 

کاروان،دختران فاطمه اند

زائر قتلگاه و علقمه اند

 

بوی عطر مدینه می آید

یابن زهرا! سکینه می آید

 

خون دل جای لاله آورده

داغ طفل سه ساله آورده

 

قصّه درد شام آورده

خبر از سنگ بام آورده

 

جسم صد چاک سید الشهدا

می دهد از درون خاک ندا

 

کای پیام ولایتت بر لب

ای زبان حسین یا زینب !

 

ای بتول محمدی زینب

دخت زهرا خوش آمدی زینب

 

ای مرا همسفر چهل منزل

من فراز نی و تو در محمل

 

من که تا حشر،عالم افروزم

خطبه های تو کرده پیروزم

 

کوفه شد با خروش تو خاموش

من سر نی شدم سراپا گوش

 

من که خود آفتاب توحیدم

سایبان سر تو گردیدم

 

با سرم شمع محفلت گشتم

همه جا دور سرت گشتم

 

ای زبان تو ذوالفقار علی

افتخار من،افتخار علی

 

هر دو کردیم یاری اسلام

من به تیغ و تو با خطابه به شام

 

چون به طشت طلا تو را دیدم

از تو خواهر به خویش بالیدم

 

آفرین بر تو و خطابه تو

بر نماز شب خرابه تو

 

غربت کوفه ات کبابم کرد

خون پیشانی تو آبم کرد

 

گرچه چون مادرم کتک خوردی

پرچم فتح با خود آوردی

 

از دیار اسارت آمده ای

خوش به قصد زیارت آمده ای

 

کوثرِکوثر،ای بتولِ بتول

زائر من زیارت تو قبول

 

راستی خواهرم!رقیه کجاست؟

دخترم دخترم رقیه کجاست؟

 

یاد آن شب که خواند دختر من

در کنار تو روضه سرِ من

 

سر من بود روی دامن او

روح،پرواز کرد از تن او

 

بال زد پیش چشم خونبارت

گفت عمه خدانگهدارت

 

(سازگار)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

جابر به سر تربت دلدار رسیده

گوئی که بر آن کشته عزادار رسیده

 

محرم شده و اشک فشان خواند خدا را

با خون جگر شسته قبور شهدا را

 

نه تاب و توانی قراری نه شکیبی

اُفتاده حبیبی بروی قبر حبیبی

 

می گفت:حبیبی که غمت کرده کبابم

من دوستم آخر،بده ای دوست جوابم

 

با یاد تو در این سفر از شهر مدینه

تا کرب و بلا کوفته ام بر سر و سینه

 

دور از تو ولی مرغ دلم همسفرت بود

گه پیش بدن گاه بدنبال سرت بود

 

          ................

 

ای دیده گریان مرا نور عطیه

آوای جرس می رسد از دور عطیه

 

این ناله پیوسته و این ولوله از کیست

برخیز و خبر آر که این غافله از کیست

 

آوای جرس را خبر از ناله زهراست

بر گوش دلم زمزمه زینب کبری ست

 

از گریه گلوی من رنجور گرفته

این کیست که با یا ابتا شور گرفته؟

 

بر قلب عطیه سخن او اثری کرد

بر دیدن آن قافله هر سو نظری کرد

 

از سینه بر آمد به فلک ناله و آهش

اُفتاد چو بر سیّد سجّاد نگاهش

 

زد ناله که عاشور دگر آمده جابر

بر خیز که زینب ز سفر آمده جابر

 

بر خیز و بده آب به گلهای مدینه

سقاست خجل،از لب عطشان سکینه

 

ناگاه به ارکان فلک زلزله افتاد

بر قبر شهیدان نگه قافله افتاد

 

چون برگ خزان از شجر خشک فتادند

بر خاک شهیدان گل رخسار نهادند

 

با گریه از این قبر به آن قبر دویدند

بر گرد قبوری که چهل روز ندیدند

 

سر تا به قدم آتش افروخته بودند

گر اشک نمی کرد مدد سوخته بودند

 

زینب که بهار غم از آن باغ خزان داشت

بهر لب خشک شهدا اشک روان داشت

 

بر تربت دلدار دُر از خون جگر ریخت

پیوسته گهر ریخت و گهر ریخت و گهر ریخت

 

گفت ای همه جا مهر رخت در نظر من

ای با سر خود بر سر نی همسفر من

 

بر نی سر تو دسته گل محفل ما بود

در گوشه ویرانه سرا منزل ما بود

 

هر جا که عزا بهر تو در شام گرفتیم

پاداش خود از سنگ لب بام گرفتیم

 

از زمزمه و گریه آهسته بگویم؟

از بارش سنگ و سر بشکسته بگویم؟

 

اینها همه از دخت علی خم نکند پشت

ای لاله پرپر شده داغ تو مرا کُشت

 

تنها نه در امواج بلا یار تو بودم

از لحظه میلاد گرفتار تو بودم

 

ای طلعت زیبای تو گردیده ز خون رنگ

بر خیز برادر که دلم تنگ شده،تنگ

 

بردار سر از خاک که روی تو ببوسم

بر خیز که رگهای گلوی تو ببوسم

 

در شام،بلا بود،بلا بود،بلا بود

بالله قسم سخت تر از کرب و بلا بود

 

باز آمده ام تا ز من از شام بپرسی

از خون سر وسنگ لب بام بپرسی

 

امّا دگر از قصه ویرانه نپرسی

ای گوهر یکدانه ز دُرانه نپرسی

 

جامانده یکی دّر یتیم از صدف تو

در شام بلا گشته سفیر از طرف تو

 

افسوس که آن طوطی آتش زده لانه

چون مادر ما فاطمه دفن شد شبانه

 

تو کرب و بلا باشی و زینب به مدینه

من مانده و هجران تو و اشک سکینه

 

صد پاره نهادم به بیابان بدنت را

سوغات برم سوی وطن پیرهنت را

 

(سازگار)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 12 آذر 1392

الا ای کربلا ای قبله نور

رسیده کاروانی از ره دور

 

نشان قافله از اشک و آه است

به محملها همه رنگ سیاه است

 

همه از ناقه ها چون برگ پائیز

فرو ریزند بر خاک بلا خیز

 

یکی بالای قبر اکبر آمد

به دیدار برادر خواهر آمد

 

اگر چه سینه ها از غم کباب است

ولی محزون تر از هر کس رباب است

 

یکی با یک جهان امید و احساس

زند بر سر کنار قبر عباس

 

خدایا زار و مضطر گشته زینب

پس از یک اربعین برگشته زینب

 

نهاده سر روی قبر حسینش

گشوده لب برای نور عینش

 

پس از تو حرمتم بشکست دشمن

پس از تو دستهایم بست دشمن

 

پس از تو بر دلم آذر کشیدند

پس از تو از سرم معجر کشیدند

 

پس از تو گوشه ویرانه رفتم

پس از تو مجلس بیگانه رفت



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic