تبلیغات
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان - مطالب متن روضه
 
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان
یکشنبه 10 فروردین 1393

انس بن مالک می گوید : از دفن رسول خدا (ص) فارغ شدیم . فاطمه زهرا (س) آمد فرمود : ای انس !چگونه دلتان آمد که خاک بر روی رسول خدا (ص) بریزید ؟گریست و فریاد زد پدر جانم !پروردگارت را اجابت کردی که تو را بخواند ....

عرض میکنم : اینجا حال فاطمه پس از دفن پدر اینچنین است . میفرماید : چگونه دلتان آمد روی رسول خدا خاک بریزید ؟ من نمی دانم حضرت سکینه دختر امام حسین چه حالی داشت ؛ آن هنگامی که تن خون آلود پدر را بی سر و بی عمامه و ردا زیر سم اسب دشمنان مشاهده میکرد .به زبان حال فریاد کشید : چگونه دلتان آمد زاده ی رسول خدا را بکشید و سینه اش را خرد کنید ؟ چگونه دلتان آمد انگشت یدالله را قطع کنید ؟ ...آنجا حضرت زهرا (س) میفرمود : چگونه دلتان آمد روی رسول خدا خاک بریزید و او را دفن کنید اما اینجا حضرت سکینه باید بگوید : چگونه دلتان آمد بدن پسر پیغمبرتان را بی کفن و دفن ؛ زیر آفتاب سوزان رها کنید ؟....

چرا بی سر فتاده پیکر تو

چه حال است این ؛ بمیرد دختر تو

پدر نگذاردم شمر ستمگر

که جا سازم دمی اندر برتو

دریغا ای پدر نگذاشتندم

دمی قرآن بخوانم برسر تو

منبع:كتاب گریزهای مداحی،نویسنده: محمد هادی میهن دوست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 10 فروردین 1393

عید امسال پر از بوی گل یاس شده است

و پر از خاطره ی گندم و دستاس شده است

همه ی دشت گواهند که با بوی بهار

عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است...

فاطمیه اومد،بی بی سلام،فصل عزایت شروع شد،بی بی جون امشب با یه امیدی اومدم در خونت،آخرین روضه ی امسال ماست،نوكر خوبی برات نبودم،گریه كن خوبی نبودم،اما چشمم به دست كرم توست،اومدم گدایی كنم،بگم شب آخره،تو كه بیچاره ها رو رد نمیكنی،منم اومدم در خونت بهت سلام كنم.

چینش سفره ی امسال تفاوت دارد

سین هر سفره، سلامی ست که بر یاس شده است

روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده

سیب ها طعم خوش کوثر و اخلاص شده است...

جان گل های جهان پیشکش یاسی که

زخمی سیلی باد و ستم داس شده است...

همه ی جوونیم فدات بی بی جونم،ای كاش من به  یه دردی برا تو میخوردم،ای كاش میتونستم یه كاری كنم،قربونت برم كه وجود نازنینت بین در و دیوار سوخت،ای بی بی جان...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 10 فروردین 1393

سلمان میگه تو نماز ایستاده بودم،دیدم یكی در میزنه،خودم هم آماده بودم،نماز و شكستم،دویدم دم خانه دیدم حسین سر به دیوار گذاشته،سلمان اگه میخوای بیای تشییع جنازه ی مادرم بیا،میخوایم بدن مادرمون رو ببریم"رفیق خوبم خوبه،به موقع میاد كمك آدم"سلمان میگه آروم همه ی ما گریه میكردیم،من و مقداد و ابوذر ..بدن و آروم بلند كردیم"به عزت و شرف لااله الا الله"دیدم این بچه هاش دارن جون میدن،مرو مادر،مرو مادر،مرو مادر،آروم تابوت رو آوردیم بیرون ،همه آستین به دهان گریه میكردن،بعضی ها میگن اصلاً حركت ندادن تا تابوت بیارن،همون تو خونه دفنش كردن،بدن رو حركت دادیم آوردیم،قبر و كنده بود امیرالمؤمنین علیه السلام،از این شعر هر چی فهمیدی خودت گریه كن.

خوب شد شانه های سلمان بود

یه وقت یكی گریه میكنه،زود زیر بغلش رو بگیر،مادرشه،بچه شه،پدرشه

خوب شد شانه های سلمان بود

تا نیفتاد امیرمان از پا

سلمان میگه زیر بغل های علی رو گرفته بودم

دست هایش اگر چه میگردد

گوشواری نمیكند پیدا

نغمه ی لا اله الا الله

میرود از غم شما بالا

تو نماز خمیده میخوانی

مرد سجاده التماس دعا

دیدم دو ركعت نماز خوند دستاشو بلند كرد،با خاك صحرا این دست ها آغشته شده بود،دستاشو بلند كرد دیدم میگه خدایا به من صبر بده،بعد روش رو كرد به آن دست های قشنگ پیغمبر،سلام كرد،یه جمله خیلی سوز ناك بود،فرمود:یا رسول الله،این دخترت حرف هاشو به من نزد،تو سئوال پیچش كن شاید به تو بگه به سرش چی آوردن.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 10 فروردین 1393

وای مادرم...

خوب خودش رو شست،تمام زخم ها رو،گفت:شماها شاهد باشید من بدنم رو پاكیزه كردم،شب به هیچ وجه نمیگذارید علی لباس من رو در بیاره،برای اینكه علی میمیره

وای مادرم...

اسماء میگه بدنش رو شست،بعد فرمود:فضه دست به هیچ كاری نمیزنی،گفتم چشم خانم،خیلی خوشحال شدم،دیدم خیلی حالش خوب شده،خدا رو شكر كردم،دعای علی گرفته،حالش مساعد شده،فرمود:خودم خونه رو جارو میكنم،بچه هام رو یك یك بیار ،زینبین رو آوردم،شروع كرد سر و بدن اینهارو شستن،حسنین رو آوردم،دیدم با همون دست لاغرش داره بدن رو میشوره"نمیدونم لرزش بدن دیدی یانه"فضه میگه گریه نمی كردن،یه ماه بود مادرمون كاری نمیتونست انجام بده،یك یك بدن بچه هاش رو شست،سر بچه هاش رو شانه زد،به فضه گفت:چون چند روز من نیستم،تا حالشون تغییر كنه،تنور رو روشن كن،دیدم آروم آروم اومد كنار تنور آتش گرفته،نان با همون دست شكسته اش طبخ نمود،نان هارو كنار گذاشت،كار خونه تموم شد،گفت:زینبینم رو ببرید خونه ی دختر عموم،دخترارو بردند،پسرهارو گفت برید سمت باباتون،مادر می خواد راحت جون بده،بچه ها بیرون رفتند،ام سلمه میگه:فرمود: بستر من رو وسط حجره ی اتاق بنداز،بسترش رو انداختند"امشب تو خونه رفتی،چند لحظه این دست راستت رو بذار زیر صورتت،یه مقدار كه خوابیدی،دیگه هرجور بلدی بخواب،اون لحظه رو نیت كن ،آخه"ام سلمه میگه:دستش رو زیر صورتش گذاشت،معلومه این صورت درد میكنه،دیدن سرش رو گذاشت رو این دستش،دیگه صداش نمیآد،وای مادر وای مادر،ام سلمه یا اسماء میگه من هرچی صدا زدم  حبیبه ی خدا،قرة عین الرسول،فاطمه جان،اومدم روپوش رو زدم كنار،دیدم كار تمومه،اسماء میگه من اومدم سمت مسجد،یه وقت دیدم حسنین دارن میان،هردوتاشون امامند،وجودشون از غیب خبر میده،دیدم هراسانند،تا سلام كردم جواب سریع دادند،فرموند:اَینَ اُمی؟مادرم كجاست؟ گفتم مادرتون؟استراحت میكنه،گفت:نه اسماء بخدا تا حالا ندیدم مادرمون این موقع شب بخوابه،گفتنم:براتون غذا تهیه كرده،حسن جان،امام مجتبی فرمود: اسماءتو این مدت كه تو این خونه هستی،تا حالا كی دیدی ما بی مادر غذا بخوریم،عرض كردم آقازاده ها یه خواهشی ازتون دارم،برید باباتون رو تو مسجد خبر كنید،تو یه مقتل دیگه میگه:فضه اومد در مسجد،امیر المؤمنین،سلمان،دیگران، نشسته اند،سلمان میگه دم در مسجد شلوغ شد،دیدم صدای گریه میآد،بلند شدم ایستادم ببینم چه خبره،دیدم فضه داره داد میزنه،حسنین اومدند،آقا متوجه شد بلند شد،اومد جلو،پرسید چه خبره؟عرض كردند :آقاجان اگه میخواهید فاطمه رو زنده ببینید،نگفتند:از دنیا رفته كه،زود بیا،تا این جمله رو شنید،یه نگاهی به حسنین كرد،روایت داره، از پشت افتاد، دیدن هی داره صدا میزنه وَمَن العزا،كیه من و آروم كنه تو این غصه،از مسجد تا خانه راهی نبوده،چندین بار عبا پیچیده شد دور پاهاش،

ردایش دور پا پیچیده میشد

جهانش پیش دیده تیره میشد

رسید و دید شهبار خسته

زجا برخیر ای پهلو شكسته

فرمود:من علی ام،پاشو،پاشو من علی ام،بدن رجعت كرد،صدای فاطمه با علی خوشه،صدای علی ام با زهرا خوشه،جون داده،دوباره برگشت،سه مرتبه تو عالم جون داد زهرا،اینجا یه بار بود،یه بارم بچه ها اومدند دیدند دست های مادر از تو كفن بیرون اومد،لیة القدر سه شبه،سوره كوثر چند آیه است؟ امشب اُمدید،امام باقر می فرمایند:مادرما صد جا میاد كمكتون میكنه،الله اكبر،چشماشو باز كرد،شروع كرد گریه كردن،فرمود از بابام شنیدم،بالا سر محتضر هركی قرآن بخونه،جون دادن برا محتضر آسون میشه،علی جان برام قرآن بخون،همچین كه شروع كرد قرآن خوندن،یه وقت دید آروم آروم این پلك های چشم،رو هم افتاد،آی زهرا.........



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

اگر چه حضرت فاطمه (س)صدمات زیادی دیده بود و جراحات زیادی در بدن داشت ؛ ولی هنگامی که جگر گوشه هایش آمدند ،او را آرام و زیبا ،رو به قبله مشاهده کردند؛اما چه کشیدند دختران ابا عبدالله آن وقت که آمدند برای آخرین بار پدر راببینند . ناگهان دیدند پدر سر در بدن ندارد . لباسهایش به غارت رفته بدنش قطعه قطعه و زیر سم اسبان پرپر شده است . از شدت ناراحتی خود را از روی شترها به زمین انداختند .

دیدار مقتل و نعش تو غرق خون

اندوه بیش از این در دو جهان نبود

داغ  دلم حسین میشد کمی سبک

گر در کمین تو آن ساربان نبود

آه از اسارت و دیدار نیزه ها

با من چنین فلک نامهربان نبود

در شام غربت و حرمان و بی کسی

جز ماه راس تو در آسمان نبود

با تازیانه و با کعب نی روان

می رفتم از پی ات ،در تن توان نبود

گر دشمنت هزار نیزه زند مرا

من راضی ام اگر زخم زبان نبود



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

حضرت علی (ع) در شام غریبان  با غسل دادن حضرت زهرا (س) چه دردهایی را که نکشید چون غسل نبود ؛مرور مصیبتها بود . دوره کردن درد و تداعی محنت ها بود . بازو و پهلو و سینه و صورت همه ضربه خورده و کبود بودند .ای وای ،وای از حکایت محسن ! حکایت فاطمه و آن در و دیوار !حکایت آن میخ های آهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار ، حکایت آن آتش با آن تن تب دار !حکایت آن دست پلید با آنگونه و رخسار ! حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار !آرامتر اسماء دست به سادگی از این همه جراحات عبور نمیکند ،دل چطور این همه مصیبت را مرور کند ؟این که جسم است اینهمه جراحت دارد . اگر قرار به تغسیل دل بود چه میشد ؟ این دل شرحه شرحه ؛این دل زخم دیده ؛ این دل جراحت کشیده .....این ظلم و ستم به حضرت زهرا (س) باعث شد یک روزی همین درد و همین مرور مصیبتها را زینب (س) تحمل کند همان وقتی که نازدانه اباعبدالله را غسل میداد . آن زن غساله تا بدن را دید از روی تعجب سوال کرد : این دختر به چه بیماری مبتلا بوده که همه بدنش ضرب دیده و کبود است ؟ای زن !دست روی دل داغ دیده ی زینب نگذار . آتش به دل زینب نزن تو چه میدانی که :

کودکان در دشت و صحرا پا برهنه زارو تنها

اشک غم ریزند و گویند؛آه بابا آه بابا

آن طرف طفلی نشسته ، خار در پایش نشسته

دختری با کعب نیزه دست و بازویش شکسته

آن طرف راه گلی را ؛دشمن سرکش گرفته

صورتش نیلی ز سیلی دامنش آتش گرفته

آن طرف جلاد مردی ؛مشت او پر گوشواره

این طرف مردی شتابان روی دوشش گاهواره



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 1 بهمن 1392
امیرالمومنین (ع)* درون مسجد بودند . راوی میگوید تا حسنین (ع) به امیرالمومنین (ع) خبر وفات مادرشان را رساندند ؛ علی (ع) بی حال داخل مسجد افتاد . او را به هوش آوردند . راه مسجد تا خانه را نمیدانم با چه حالی و چه وضعی پیمود . اینجا امیرالمومنین که فاتح خیبر است با شنیدن این خبر بیهوش به زمین می افتد ؛پس چه حال و وضعی داشته اند ،زنان و کودکان ابا عبدالله (ع) آن زمانی که حضرت سکینه (ع) سراسیمه به میان خیمه ها دوید و صدا زد عمه !(والله لقد قتل ابی الحسین ) به خدا قسم پدرم کشته شد .

نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 1 بهمن 1392

بی بی جان چرا وصیت کردی که شبانه شما را غسل و کفن کنند و به خاک بسپارند ؟شاید در پاسخ بفرمایید این وصیت به خاطر دل علی (ع) بود ،چون میخواستم تاریکی شب مانع شود و علی (ع) زخم ها یی که از ناحیه دشمن به من رسیده ،نبیند مبادا داغش تازه شود ؛ مبادا ناراحت شود . من دیگر بیش از این طاقت دیدن مظلومیت علی (ع) را ندارم ؛ اما بی بی جان عرض میکنیم : کجا بودی آن شب که حال زار امیرالمومنین (ع) را ببینی ؟ کجا بودی مظلومی و درد کشیدن علی (ع) را ببینی ؟ هر کجا دست میگذارد آسیب دیده است ؛ بازو و پهلو و سینه و صورت همه ضربه خورده و کبودند .......

باباجون با چشم تر کبودی روشو بشور

باباجون آهسته تر زخم های پهلو شو بشور

بابا جون آخریا همش برات گریه میکرد

گاهی وقتا واسه تو با بچه ها گریه میکرد

قصه ی غربت تو گفته برام دونه دونه

بابا جون دختر تو خیلی چیزا رو میدونه

حالا که غم زده از مصیبت زهرا شدی

بزار تا برات بگم فکر نکنی تنها شدی

زینب کنیزته کنیز  خونه دارته

مثل زهرا مادرش همیشه بی قرارته



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

مروان به دستور معاویه – علیها اللعنه – در خطبه های نماز جمعه، نسبت به امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و امام حسن (علیه السّلام) مجتبی سبّ و ناسزا می گفت: یک روز اسامه بن زید که یکی از اصحاب رسول خدا بود، در پای منبر مروان نشسته بود، این واقعه را دید و دشنام ها را شنید، طاقت نیاورده با چشم گریان به در خانه ی امام حسین (علیه السّلام) رفته و عرض کرد: الان مسجد بودم که مروان به منبر رفت در حضور برادرت امام حسن مجتبی (علیه السّلام) به امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ناسزا گفت.

لمّا سمع الامام امتلات عیناه بالدم

(چشم های حضرت مانند دو کاسه ی خون شد.)

شمشیر را از غلاف کشیده با پای برهنه دوان دوان به سمت مسجد حرکت کرد. نگهبانان و غلامان مروان هنگامی که حالت امام حسین (علیه السّلام) را دیدند: (کالاسد الهجوم و القضاء المحتوم)

مانند شیری که می آید، بر خود ترسیدند، آن حضرت وارد مسجد شد، مروان را از گریبانش گرفته و از منبر پایین کشید، عمامه ی او را به گردنش پیچید و نزدیک بود، روح از بدنش بیرون رود. سپس مروان رو کرد به امام حسن (علیه السّلام) گفت: یا ابا محمد! یا حسن بن علی ! ترا به عصمت مادرت حضرت زهرا (سلام الله علیها) به فریاد من برس و مرا از دست برادرت حسین (علیه السّلام) نجات بده.

امام مجتبی تا نام مادر را شنید از جا برخاست به نزد برادر آمده، فرمودند: برادر به جان من دست از مروان بردار.

امام حسن (علیه السّلام) فرمودند: مرا به عصمت مادر قسم داد مگر ما قرار نگذاشته بودیم هر که ما را به عصمت زهرا (سلام الله علیها) قسم بدهد هر حاجتی که داشته باشد برآورده می شود.

امام حسین (علیه السّلام) دست از مروان برداشت و او را به خاطر قسمی که به مادرش داده بود رها کردند.

ریاض القدس، ج 1، ص 20

منبع:كتاب گلواژه های روضه

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آمد خدمت امام صادق (علیه السّلام) فرمودند: می خواهی مادر ما(حضرت زهرا سلام الله علیها) را یاری کنی؟ می خواهی به مادر ما صله بدهی؟ هر چه می توانی برای حسین (علیه السّلام) گریه کن ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

حدیث معروفی است که پیامبر اکرم(ص) در آخرین روزها و ساعات عمر شریف و پربرکت خویش فرمود: «من از بین شما می روم در حالی که دو چیز گرانبها به یادگار می گذارم: قرآن و عترت»

از بین فرزندان پیامبر(ص) فقط یک دختر باقی ماند، دختری که هیجده سال عمر کرد و دارای کمالات و فضایل و عصمت و ولایت بود، دختری به نام «فاطمه» بدیهی است که امت رسول، بعد از رحلت او، باید تنها یادگارش و عترت و خاندان او را گرامی می داشتند، اما چه کردند؟ متاسفانه به گونه ای با یگانه دختر پیامبر رفتار کردند که با حالت خشم و غضب نسبت به آن ها از دنیا رفت و حاضر نشد قبرش معلوم باشد و کسی به غیر از علی و عده ای اندک از نزدیکان بر جنازه اش نماز بخواند!

او در عمر کوتاهش با مصائب بسیاری مواجه شد، مصائبی که اگر بر کوه وارد می آمد آن را از هم می پاشید، مصائبی چون:

1-       مرگ رسول خدا.

2-       تشکیل سقیفه بنی ساعده و خلیفه تراشی.

3-       جنایاتی که در راه این توطئه انجام شد، مانند: لگد زدن، سیلی، تازیانه و ضرب فاطمه(ع).

4-       طناب به دست و گردن علی(ع) بستن وبرای بیعت به مسجد بردن.

5-       سوزاندن در خانة او.

6-       سقط کردن محسن شش ماهه.

7-       غصب فدک.

8-       خودداری مسلمین از یاری علی (ع).

و ....اینها مصائبی است که زهرا(ع) در حقیقت در راه دفاع از حریم ولایت متحمل شد. ضربت، اهانت و شکسته شدن استخوان و اثر تازیانه در بازوی فاطمه(ع) همه به خاطر پیوند محبت آمیزی بود که نسبت به شوهر خود علی(ع) داشت. او در دفاع و حمایت از حریم ولایت به قدری کوشاه و در عین حال نگران بود که حتی به هنگام مرگ گریه می کند!

آری، گریه می کند! و در جواب علی(ع) که می پرسد چرا گریه می کنی!! می گوید: به خاطر مصائبی که بعد از من به تو می رسد، می گریم!

باری، ظلم و مصائبی که از سقیفة بی ساعده آغاز شد چنان ادامه پیدا کرد که حق عترت و خاندان پاک رسول خدا(ص) غصب و حرمت آن ها شکسته شد؛ و شمشیرهای بنی امیه و بنی عباس از کارگاه و کارخانه سقیفه بیرون آمد.

خشت اول چون نهد معمار، کج              تا ثریا می رود دیوار، کج

 

منبع: كتاب آتش در حرم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 2 دی 1392

حال رسول خدا(ص) بدتر شد، سرش را در دامن علی(ع)  گذاشت و بی هوش گشت: زهرا(ع) به صورت نازنین پدر نگاه می کرد و اشک می ریخت و می فرمود:

«آه به برکت وجود پدرم باران رحمت نازل می شد و دادرس یتیمان و پناه بیوه زنان بود.»

صدای نالة زهرا به  گوش پیامبر رسید، دیده گشود و با صدای ضعیف فرمود:

دختر عزیزم! این آیه را بخوان: « وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ » سوره آل عمران، آیه 144

از مرگ چاره ای نیست، چنانکه پیغمبران مردند من نیز خواهم مرد. اما چرا ملت هدف مرا تعقیب نمی کنند و قصد سقوط و عقب نشینی دارند؟!

از شنیدن این سخن گر یة زهرا(ع) شدید تر شد. رسول خدا(ص) از احوال پریشان و چشم گریان دختر عزیزش منقلب شد، خواست او را تسلی دهد اما  مگر به آسانی می توان او را آرام نمود. ناگاه فکری به خاطرش رسید، به فاطمه  اشاره  کرد نزدیک بیا. وقتی صورتش را نزدیک پدر برد آن حضرت رازی در گوش او گفت. حاضرین دیدند صورت فاطمه(ع) برافروخته شد و در همان ناراحتی تبسم کرد. از این تبسم نابهنگام تعجب نمودند.  علت خنده را از خودش پرسیدند، فرمود:

«تا پدرم زنده است رازش را فاش نمی کنم!»

بعد از مرگ پدر آشکار ساخت و گفت:

«پدرم در گوش من فرمود: فاطمه جان! مرگ تو نیز نزدیک است؛ تو اولین فردی هستی که به من ملحق خواهی شد.» بحارالانوار، ج 22، ص، 46، به نقل از «بانوی نمونه اسلام» ص 139

 

گریزی به کربلا

فاطمه(ع) می دانست که از پس این وداع، دیگر دیداری نیست، یک دختری هم در کربلا وقتی که پدرش می خواست به میدان برود، و او می دانست که دیگر پدر را زنده نخواهد دید، جلو آمد و گفت:

«یا ابه استسلمت للموت؟»، «پدر جان! آیا آماده شهادت شده ای؟».

امام فرمود: «آخر چگونه تسلیم مرگ نشود کسی که یار و یاور ندارد.»

سکینه گفت: «یا ابه ردنا الی حرم بدنا» ؛«حالا که آمادة مرگ شده ای پس ما را در این صحرا و در دست دشمن رها مکن، به حرم جدمان برگردان.»

امام فرمود: «فرزندم! مرا امان نمی دهند، اگر مرغ قطا را به حال خود گذارند در لانه اش می خوابد.»

صدای شیون زنان از این سخن امام بلند شد؛ سکینه که بیش از همه ناراحت بود و ساکت نمی شد، امام حسین (ع) او را به سینه چسبانید و اشکهایش را از صورتش پاک کرد و فرمود: «سکینه جان! بدان که بعد از مرگ من گریه زیادی خواهی داشت، ولی تا جان در بدن دارم با اشک خود قلب مرا آتش مزن.» بحارالانوار، ج 45، ص 47



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی