تبلیغات
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان - مطالب امام کاظم (ع)
 
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان

(زن گنهکار و امام کاظم(ع)

امام موسى بن جعفر(ع ) را هارون رشید با طرز بدى از مدینه به بغداد آورد و زندانى كرد و هر كارى كرد كه امام تابع او شود، امام (ع ) قبول نكرد. سرانجام براى این كه قوه شهوانى امام را برانگیزد و بعدا امام را (نعوذ بالله ) رسوا كند، یكى از كنیزهاى رقاصه و زیباروى خود را به عنوان خدمتگزار به زندان فرستاد و از طرفى یكى از خادمان خود را ماءمور كرد تا گزارش بر خورد آن كنیز زیباروى را با امام (ع ) برایش شرح دهد.
كنیز اول كه رفت با حالات زنانه و عشوه گرى مخصوص خود همانطور كه ماءمور بود خواست دل امام را برباید اما... روزى ماءمور خلیفه به زندان آمد و دید كنیز به سجده افتاده و با حال خاصى مى گوید: قدوس سبحانك سبحانك اى خدا تو از هر عیبى پاك و منزهى و سر از سجده بر نمى دارد. ماءمور این جریان را به هارون گزارش داد. هارون دستور داد كنیز را نزدش آوردند.
در حالى كه به آسمان مى نگریست و بدنش به لرزه در آمده بود، هارون گفت : چگونه هستى ؟ حالت چطور است ؟
كنیز گفت : من در زندان كنار امام ایستاده بودم . او شب و روز به نماز و عبادت مشغول بود و تسبیح خدا مى گفت و به من اعتنایى نمى كرد و ... مقام والاى او مرا تحت تاءثیر قرار داد، به سجده افتادم و تسبیح خدا مى گفتم كه این ماءمور آمد و مرا به اینجا آورد. هارون او را تهدید كرد كه جریان را به كسى نگوید، اما او در هر فرصتى از عبادت بنده صالح خدا امام هفتم سخن مى گفت و آنچنان منقلب شده بود كه همواره در یاد خدا بود تا چند روز قبل از شهادت امام هفتم (ع ) از دنیا رفت(عاقبت بخیران عالم جلد1داستان111) .

 

مثنوی:زن گنهکار و امام کاظم(ع)

 

رو بخوان ای هوشمند اندر کتاب

این سخن از حضرت ختمی مآب

مرد حق شو رستگاری پیشه کن

از کلام ناپسند اندیشه کن

بخل و آز و حرص از دل دور کن

راه تهمت را به کل مستور کن

از عبادت قلب خود آئینه کن

دل تهی از افترا و ینه کن

بشنو از تهمت دمی ای دلغمین

شمّه ای از ظلم هرون لعین

خواست تا گرد به نزد خلق خوار

دامن موسی ابن جعفر لکه دار

یک کنیزی داشت آن شوم شری

در وقار و رد وجاهت بی نظیر

گفت بت ی خاطرم آسوده کن

دام موسای را آلده کن

پس کیز آمد برِ سلار دین

موسی جعفر امام فتمین

دید در زندان ستاده در نماز

با خدای خویش در راز و نیاز

چون نماز شاه گردیدی تمام

این کنیزک عرض کرد ای نیکن

ای همه عالم بفرمان داریت

آمدم از بهر خدمت کاریت

حجت حق مظهر لطف اله

گفت بنما بین انگشتم نگاه

چون نظر بنمود آن نیکو سرشت

دید صف بستند حوران بهشت

ناله از دل برکشید و شد خموش

گوئیا رفتش ز دل یکباره هوش

پس به هارون آمد از زندان خبر

کان کنیز با ولیّ دادگر

در نماز است و رکوع است و سجود

نقشه های ما همه بر آب بود

خواست هارون آن کنیزک را ببر

گفت با او کی پلید خیره سر

رفته ای زندا،برِ شاه حجاز

از چه بستی قامت از بهر نماز

گفت ای هارون مده بر خود شکست

مرد حق هرگز نگردد زیر دست

بین انگشتان شه دیدم عیان

گوشه زندان بهشت جاودان

مظهر حق است،او رحمانی است

تاج و تخت و عزت تو فانی است

 

صالح)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 11 آذر 1392

مرد اگر خانه به گلزار جنان بر گیرد

                  دل او باز هوای سر و همسر گیرد

گرچه فرزند عزیز است چه دختر چه پسر

                   بیشتر مهر پدر جانب دختر گیرد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

طایر عرشم و عمریست اسیر قفسم

لاله ی دامن زهرایم و در خار و خسم

 

مرگ صد بار ملاقات کند هر روزم

جز اجل در دل شب،سر نزند هیچ کسم

 

در دلِ حبس به دل،حبس شده فریادم

من که در هر دو جهان،بر همه فریاد رسم

 

تا که از باد صبا بوی رضا را شنوم

کاش می بود خدا،روزنه ای در قفسم

 

تازیانه مزن ای سندی شاهک به تنم

غم معصومه و هجران رضا هست بسم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

طایر عرشم و عمریست اسیر قفسم

لاله ی دامن زهرایم و در خار و خسم

 

مرگ صد بار ملاقات کند هر روزم

جز اجل در دل شب،سر نزند هیچ کسم

 

در دلِ حبس به دل،حبس شده فریادم

من که در هر دو جهان،بر همه فریاد رسم

 

تا که از باد صبا بوی رضا را شنوم

کاش می بود خدا،روزنه ای در قفسم

 

تازیانه مزن ای سندی شاهک به تنم

غم معصومه و هجران رضا هست بسم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

ای باب الحوائج الی الله

در مُلک خدا امام آگاه

 

کعبه است هماره زیرِ  دِینَت

تعظیم کند به کاظمینت

 

زنجیر تو رشته وصالت

زندان شده شاهد جلالت

 

خصم اَرچه به گردنت غُل انداخت

سجّاده ز گریه ات گُل انداخت

 

زندان تو محفل دعا بود

میعاد گه تو و خدا بود

 

ای روح لطیفِ رنج دیده

هر صبح و مَسا شکنجه دیده

 

بی جرم و گنه عدو تو را کُشت

ای یوسف فاطمه چرا کشت؟

 

چون جدّ غریب خود به گودال

پرپر زده در دل سیه چال

 

آثارِ شکنجه در دلت بود

زنجیر ستم به گردنت بود

 

تشییع تو بود مثل مادر

تابوت تو گشته تخته در

 

بردند تنت چو آیت نور

با غسل و کفن به جانب گور

 

بس نوحه که در غمت سرودند

زنجیر ز گردنت گشودند

 

با آن همه زخم حلقه غُل

گردید نثار پیکرت گُل

 

دیگر به سرت نخورد شمشیر

دیگر به دلت نزد کسی تر

 

دیکر نبرید کس سرت را

در خون نکشید پیکرت را

 

دیگر سر تو نرفت بر نِی

در طشت طلا و مجلس مِی

 

بردند به دوش پیکرت را

دیگر نزدند دخترت را

 

دارم به دل آه سینه سوزی

چون روز حسین،نیست روزی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی