حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان

رسمشان حیله گری است،سنتشان تزویر است

بهر قتلت به کف کودکشان شمشیر است

به دل مردم نیرنگ و ریا واهمه نیست

به لب هیچ کسی زمزمه ی فاطمه نیست

غیر چندین گل نیلوفر پژمرده تو

همه هستند حسین خصم قسم خورده ی تو

ترسم این قوم که همه فتنه گر و خیره سرند 

خواهر غم زده ات را به اسیری ببرند

چاره ای کن که ز مرغان حرم پر نبرند

پیش چشمان سکینه سر اصغر نبرند

چاره ای کن رخ گل های تو نیلی نشود

سهم اطفال مصیبت زده سیلی نشود

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

 الا کوفه ای شهر بی دردها

گرفتار بیدادِ نامردها

 

به پشتِ تو بار همه ننگ ها

همه بی وفایی و نیرنگ ها

 

بوَد تا صف حشر بر دامنت

به محراب،ننگ علی کشتنت

 

عجب میهماندارِ مسلم شدی

شب بی کسی یارِ مسلم شدی

 

همین ننگشان بس که در این دیار

به مسلم،زنی گشت مردانه یار

 

زنی بین مردها مرد بود

به زهرا در این شهر،همدرد بود

 

نبود این جنایت ز تو باورم

که دستم ببندی ببرّی سرم

 

گذشت آنچه آمد به روز و شبم

نفس های آخر بود بر لبم

 

خداحافظ ای طوعه بین همه

جزای تو با حضرت فاطمه

 

الا کوفه!این سنگ،این فرق من

بزن هرچه داری،به زینب نزن

 

خداحافظ ای نازنین دخترم

کجایی به دامن بگیری سرم

 

اگر نیست دامان من جای تو

پس از این حسین است بابای تو



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

تو ای قاتل مرا کشتی ،بیا بنویس با خونم

که از مهمان نوازی های اهل کوفه ممنونم

 

تو که دست مرا بستی ندیدی زخم احساسم

بیا دست مرا بشکن ،که فکر دست عباسم

 

در آب افتاد دندان من و لب تشنه جان دادم

خدا داند همان لحظه ،به یاد اصغر افتادم

 

لب من پاره شد اما ،به فکر ضربه ی چوبم

مبادا بشکند فردا، دُرِ دندانِ محبوبم

 

الا ای کوفه من همراه خورشید،اختری دارم

میان کاروان آل عصمت،دختری دارم

 

فدای دخت زهرا گر،شود ماه رخش نیلی

مبادا بر گل روی،رقیه کس زند سیلی

 

(سازگار)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 11 آذر 1392

حیف جسمش چاک چاک افتاده بود

               با تن بی سر به خاک افتاده بود

هر چه آن مظلوم آن شب گریه کرد

              بر اسیری های زینب گریه کرد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

 هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

 به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

 آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست

جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

 بین كوفه به خدا مثل ِ من عطشانی نیست

 موی من را دم دروازه به میخی بستند

 همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست

 زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

 روزیِ مسلمت انگار كه عریانی نیست

دخترم را بغلش كن به كنیزی نرود

 چه بگویم كه در این شهر مسلمانی نیست

«علی اکبر لطیفیان»

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic