تبلیغات
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان - مطالب اشعار
 
حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان

پدر جان! کوثرت را می‌شناسی؟

گل نیلوفرت را می‌شناسی؟

نگاهی کن به حال و روزم امشب

ببینم دخترت را می‌شناسی!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سیلى پاره شد گوشم


من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غیر از چند پروانه ، فراموشم

اگر بیمار شد كس گل برایش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم


پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است این آب بر كامم ، نمى نوشم


تو را بر بوریا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم


دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازیانه ، قاتلت مى كرد خاموشم


فراق یار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، این كوه سنگین است بر دوشم


نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم


بود دور از كرامت گر نگیرم دست ((میثم )) را
غلام خویش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

دلــم بــهـــانـــه روی تــو را گـرفــتـــه بـیــا

بـس اسـت دوریِ مــان ای پــدر بـیــا دیگــر

رقـیــه دخـتـــر نــازت مـگـــر نــبـــودم مــن

دلــم گــرفــت مــرا هـــم بــبـــر بـیــا دیگــر

 

نمـانـــد چهـــره بـرایــم مـگـــر نمی دانـی

کـه دست های بزرگ و زخـیــم یعنـی چــه

مـرا زدنــد چـو آنــان که بی کـس و کـارنــد

مگــر یـتـیــم شـدم مــن یتـیــم یعنـی چــه

 

گـمــان دخـتــرت ایـن بـــود وقــت آمـدنــت

دو دســت حـلقـــه کنــم دور گـردنــت ، اما

تـو آمـدی و گمـانـم شـد حسـرتـی بــر دل

بـخـــواب دلـبــــر زهــرا بـه دامـــنـــم بــابــا

 

بـزن تـو بـوسـه بـه رویــم فـقـط کمـی آرام

چــرا کـه خــون نـشــود آن لبـان خشکیــده

بـرای ایـن کـه دگــر بـوسـه هـم ضــرر دارد

بــرای چــهــره ایـن دخــتـــرت کـه رنجیــده

 

شنید دختر شامی که گوش من پاره ست

به خنده خواست که آتش به جان من بدهد

به دسـت مـوی خـودش را کنــار می زد تـا

دو گــوشــــواره خــــود را نـشــان من بدهد

 

ســر تــو گـشـتــه مـه روشـن خـرابــه مــا

چـــرا بــه روی لبــت جـــای خـیـــزران داری

مـگــر سفــر به کجا رفته ای که خاکستــر

نـشـسـتــه روی محـاصـن و بـوی نـان داری

شاعر : سید محسن حبیب الله پور



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

 

ای سر بی تن و خونین که به دامان منی
‏من تو را دختر و تو جانی و جانان منی


به تمام اسرا فخر کنم کاین دل شب
‏در میان همه ای ماه تو مهمان منی


من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم
سر نی دیده به من داری وگریان منی


‏نه ز سیلی و نه از آبله گریم با تو
‏که تو مجروح تر از پیکر بی جان منی


شرم دارم که کنم شکوه ز آشفتگی ام
‏که تو آشفته تر از موی پریشان منی


گر نشد پیش سرت بر سر پا برخیزم
عفو کن چون به بر پیکر بیجان منی


از نگاه تو هویداست مرا می بریام
به فدایت که به فکر دل نالان منی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 17 آذر 1392

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم ز سفر می آید
کاش می شد که ببافند کمی مویم را
آب و آیینه بیارید پدر می آید
نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی
نه دگر موی سرم تا به کمر می آید
جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد
غالبا درد به دنبال جگر می آید
راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!
سر که آشفته شود حوصله سر می آید
هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم
نیم عمامه از  آن بهر تو در می آید
به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم
غیر من از پس کار تو که برمی آید؟
راستی!هیچ خبر دار شدی تب کردم؟
راستی! لاغری من به نظر می آید؟
راستی!هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من!به تو چادر چقدر می آید
سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند
جای آن لخته ی خونم ز بصر می آید
(محمد سهرابی)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آمدی گوشه ویران چه عجب!
زده ای سر به یتیمان چه عجب!
تو مپندار که مهمان منی
به خدا خوبتر از جان منی
بس که از جور فلک دلگیرم
اول عمر ز عمرم سیرم
دل دختر به پدر خوش باشد
مهربانی زدو سر خوش باشد
تو بهین باب سرافراز منی
تو خریدار من و ناز منی
بعد از این ناز برای که کنم
جا به دامان وفای که کنم
اشک چشم من اگر بگذارد
درد دلهام شنیدن دارد
گرچه در دامن زینب بودم
تا سحر یاد تو هر شب بودم
گر نمی کرد به جان امدادم
 از غم هجر تو جان می دادم
آنقدر ضعف به پیکر دارم
 که سرت را نتوان بردارم
امشب از روی تو مهمان خجلم
از پذیرایی خود منفعلم
مژده عمّه که پدر آمده است
رفته با پا و به سر آمده است
دیدنی گوشه ویرانه شده
جمع شمع و گل و پروانه شده
آخر ای کشته راه ایزد
پدرت سر به یتیمان می زد
تو هم آخر پسر آن پدری
تو پور آن نخل امامت ثمری
که به پیشانی تو سنگ زده؟
که زخون بر رخ تو رنگ زده؟
ای پدر کاش به جای سر تو
می بریدند سر دختر تو



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

عمّه جان، کو منزل و کاشانه ام

من چرا ساکن در این ویرانه ام

آشنایانم همه رفتند و من

میهمان بر سفره ی بیگانه ام

عمّه جان، بگذار گریم زار زار

چون که دیگر پر شده پیمانه ام

شمع، میریزد گهر در پای من

چون که داند کودکی دردانه ام

عقل، میگوید به من آرام گیر

او نداند عاشقی دیوانه ام

دست از جانم بدار ای غمگسار

من چراغ عشق را پروانه ام

بگذر از من ای صبا حالم مپرس

فارغ از جان، در غم جانانه ام

بس که بیتاب از پریشانی شدم

زلف، سنگینی کند بر شانهام

من گرفتارم به زلف و خال او

من اسیر آن کمند و دانه ام

خانمانم رفته بر باد ای عدو

کم کن آزار دل طفلانه ام

کی توانم رفت از کویش (حسان)

من نمک پرورده ی این خانه ام



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 13 آذر 1392

نیزه بلند بود که دستم نمیرسید

فرصت نشد که شانه به موی سرت زنم

نذر لب کبود تو کردم که جان دهم

نذر کسی که گشته قبولِ خدا منم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 13 آذر 1392

دلم چو آهو از وحشت رمیده

به شام زلف من سر زد سپیده

دلم تنگ صدای توست با با

سخن گو با من از حلق بریده



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

کودکی را که پدر در سفر است

روزو شب دیده حسرت بدر است

هر صدائی که ز در می آید

بگمانش که پدر می اید



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آنشب که من ازناقه افتادم و غش کردم
بابا توکجا بودی ازما توجدا بودی

آن دم که توازناقه افتادی و غش کردی
من برسرنی بودم مشغول دعا بودم


آن دم که مرا ظالم اظهارکنیزی کرد
بابا توکجا بودی ازما توجدابودی


آن دم که مراسیلی شمرلعین می زد
بابا توکجا بودی ازما توجدا بودی


آندم که تورا سیلی شمرلعین می زد
بابا  همه جا بودم کی ازتوجدا بودم

با تشکر از ارسال کننده شعر

(مداح اهلبیت(ع)محمد دهقان از یزد)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

اینجا دمشقی ها گلی پژمرده دارند

در زیرِ گِل مهمان سیلی خورده دارند

 

اینجا دل شب کودکی هجران کشیده

گلبوسه بگرفته ز رگهای بریده

 

اینجا ز چشم خود گلاب افشانده زینب

اینجا نماز شب نشسته خوانده زینب

 

اینجا به خاکش هر وجب دردی نهفته

اینجا سه ساله دختری بی شام خفته

 

اینجا هُمای فاطمه پَر باز کرده

اینجا کبوتر از قفس پرواز کرده

 

اینجا شرار از دامن افلاک می ریخت

زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت

 

خون جگر بر غربت بلبل بریزید

از پاره ی دل بر مزارش گُل بریزید

 

بلبل بخاک افتاده و گل در کنارش

یار اینچنین باید رسد بر وصل یارش



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

گفت راوی در ره شام بلا

بودمی با عترت آل عبا

 

جمع بی یاور،زنان و کودکان

از ستم هر یک سوار اشتران

 

رأس های نوجوانان بر سنان

بود با رأس شه لب تشنگان

 

نیزه رَأس امام سومین

منزلی کوبیده،ماندی بر زمین

 

هر چه کوشیدند آن قوم لعین

نیزه محکمتر شدی ،اندر زمین

 

آمدند در خدمت،سالار دین

سید سجّاد زین العابدین

 

کی بزرگ این اسیران،کُن عیان

سرّ این مطلب شما بنما بیان

 

نیزه رأس عزیز بو تراب

گشته مستحکم چرا اندر تراب

 

 

حضرت سجاد با چشمان تر

گفت بر زینب،دهید این را خبر

 

شاید از ما بی کسان درد ناک

کودکی اُفتاده باشد روی خاک

 

زینب غمدیده خونین جگر

بر اسیران هر طرف کردی نظر

 

چون نبود، گمگشته اش در کاروان

گفت با سوز دل و اشک روان

 

یک سه ساله دختری از شاه دین

از شتر افتاده است روی زمین

 

ابن سعد آنگاه ، از روی عِتاب

کرد بر (زَجرِ بن ِقِیس) دون خطاب

 

که نگهبان،تو بر این دختر بُدی

گو چرا غافل از این کودک شدی

 

دوستان خاکم به سر،کان نابکار

بی تَأمُّل شد به اسب خود سوار

 

چونکه طیّ راه کردی آن لعین

دید طفلی نشسته بر زمین

 

دمبدم گوید به آوای جلی

یا علی و یا علی و یا علی

 

آه از آن لحظه که زَجر بَد گُهَر

تازیانه بر کشیدی از کمر

 

زیر ضرب تازیانه،گل یاس

ناله میزد ،مددی یا عباس

 

(کربلائی)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 11 آذر 1392

بابا جون یادم میاد تو کربلا

شب آخری میون خیمه گاه

 

داداش اکبرم نوازشم می کرد

عمو به عمه سفارشم می کرد

 

داداش اصغرم رو عمه تاب میداد

عمو جون به ما امید آب میداد

 

بوسه بر لبای اصغر می زدی

خیمه ها رو یک به یک سر میزدی

 

حالا که دیدن دختر اومدی

پس چرا بی علی اصغر اومدی

 

دلم از بهر عمو پر می زنه

به رقیه کی عمو سر ی زنه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 11 آذر 1392

ندارم هیچ امیدی که برگردی سویم یا نه

وگر بینی رخم را،می شناسی از رویم یا نه

 

نمی دانم به ویران تا بیائی زنده میمانم؟

برای گفتن بابا بماند نیرویم یا نه

 

مرا رازی است با تو نیمه شب سربسته میگویم

نمی دانم خبر داری ز درد پهلویم یا نه

 

برای ایستادن آبرو داری کنم امّا

مرا یاری کند ، این زخمهای زانویم یا نه

 

تو که دردانه ات را وقف زهرا مادرت کردی

بگو راضی شدی از خط بازویم یا نه

 

تو بی غسل و کفن رفتی و من در فکر فردایم

زن غساله آیا میدهد شست و شویم یا نه

 

(محمود ژولیده)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی