حاج مجتبی خدابنده لو مداح اهلبیت (ع) - همدان

حبیب بن مظاهر دو مرتبه جانش را فدای امام حسین (علیه السّلام) کرد و دو مرتبه هم او را زیارت می کنند، چون قبرش جلوی درب حرم است، یک مرتبه موقع رفتن و یک مرتبه موقع بیرون آمدن از حرم، یکی از علمای بزرگ در خواب، حبیب بن مظاهر را دید و طبق آیه ی شریفه ی (و هم فی الغرفات امنون)، آنان در بهترین جای جنت آسوده اند و به مصداق، (یطوف علیهم ولدان مخلدون) یعنی بهشتیان بهره مند می شوند از دست غلامانی که به انواع تمتعات بساط نشاط را گسترانده اند.

به حبیب بن مظاهر عرض کرد: چگونه شکر این نعمت را به جای می آوری که در جوانی همراه پیامبر و در پیری در رکاب فرزند امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به شهادت رسیدی؟ چنین سعادتی برای هیچ کس نبوده، آیا هیچ آرزویی داری؟ جواب شنید: فقط یک آرزو که ای کاش بار دیگر به دنیا برمی گشتم و مانند شما در عزای امام حسین (علیه السّلام) شرکت می کردم، زیرا از پیامبر اکرم (ص) شنیدم که فرمودند: هر کس در مجلس مصیبت فرزندم حسین (علیه السّلام) حاضر شود و از روی معرفت، قطرات اشک از دیدگانش جاری شود، خداوند ثواب صد شهید را به او عطا می فرماید و درجاتش را در بهشت بالا می برد، اگر چه من در رکاب حضرت شهید شدم، اما ثواب یک شهید را بیشتر ندارم.

 

حکایاتی از عنایات حسینی، ص 139 – مقتل سالار شهیدان ص 415



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

تلاش و پایمردی را در دفع مشکلات از یاد نبریم!

حکایت جالبی از پایمردی برایتان بگویم:

گویند: در بغداد دزدی را به دار آویخته بودند. (جُنید)یکی از عارفان زمان خویش،به پای چوبه دار آمد و پای دزد را بوسه زد،یارانش علت این کار عجیب را سؤال کردند.

جُنید گفت: هزار مرتبه رحمت بر وی باد که در کار خود مَرد بوده و چنان این کار را به کمال رسانده که سر در راه آن داد.

آیا ما هم به آنچه ادّعا داریم،آن قدر پایمردی داریم؟

(لطفا گوسفند نباشید ص 149)

 

یاران امام حسین(ع)

 

بود شیخی را با مریدانش سخن

در مقام و قرب هفتادو تن

 

وصف ان هفتاد و دو خورشید نور

گفت تا انجا که بگرفتش غرور

 

گفت می باید حمایت از امام

نیست فرقی در قعود و در قیام

 

ما هم ار بودیم با آن شهریار

جانمان می شد به پای او نثار

 

ما هم ار بودیم هنگام نماز

سینه میکردیم پیش تیر باز

 

جان شیرین را سپر میساختیم

در ره او جان و سر می باختیم

 

شب به خاب ناز دید ان خوشخیال

کربلا را دشت خونین قتال

 

دید ظهر روز عاشورا شده

دامن صحرا زخون دریا شده

 

روبروی تیرها با روی باز

جان عالم بسته قامت بر نماز

 

گوشه چشمی بدان سو باز کرد

شیخ را از مرحمت آواز کرد

 

گفت هان هنگام یاری کردن است

روز روز جان نثاری کردن است

 

پیش تیر دشمنان کن سینه باز

تا ببندم قامت از بهر نماز

 

شیخ از جا جست و جان بر کف نهاد

پیش روی حجت حق ایستاد

 

ناگهان تیری بسوی وی شتافت

او بدان سو جست و قلب شه شکافت

 

تیر دوم از کمان خصم جست

او پرید و بر دل مولا نشست

 

تیر سوم بر گلوی شه رسید

تیر چهارم سینه او را درید

 

ناگهان زان خواب وحشتزا پرید

ناله سر کرد و گریبان را درید

 

گفت ای جانها فدای جانتان

هست هستی آفرین قربا نتان

 

آنچه گفتم ادعا بود ادعا

شیعه ناب علی یعنی شما

 

راست گفت آن جان هفتاد و دو تن

نسیت انصاری به از انصار من

 

(سازگار)

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

سلام شهیدان، سلام حسین

سلام خدا،بر زهیر ابن قین

 

شهیدی که در وادی کربلا

بلا گفت با یار وبا غیر،لا

 

شهیدی که هنگام صرف طعام

رسید از امام زمانش،پیام

 

پیامی که هر حرف آن نور بود

در آن،دعوت ظهر عاشور بود

 

ندا داد پیک امامش که،هِی

سعادت تو را اینک آمد ز پِی

 

ز جا خیز و جان را کن آراسته

که فرزند زهرا تو را خواست

 

زهیر و همه همرهان زین پیام

کشیدند یکباره دست از طعام

 

ز حیرت همه رنگ خود باختند

تو گوئی ز کف لقمه انداختند

 

به ناگه عیالش بر آشفت سخت

که هان از چه رو میزنی پا به بَخت

 

حسین است می خواندت،یا زهیر

اجابت کن اینک،خیر است خیر

 

زگفتار آن زن،زهیر ابن قین

روان شد بسوی خیام حسین

 

امام زمانش به محض ورود

چنان با نگاهی،دلش را ربود

 

بعضی ها وارد زنگی ما می شوند و خیلی سریع می روند ، و بعضی برای مدتی می مانند،روی قلب ما رد پا باقی می گذارند!  و ما دیگر هیچ  گاه،همان که بودیم ،نیستیم!

 

که از خویش و از خلق بیگانه شد

به شمع رخ یار،پروانه شد

 

نگاهی که دیگر زهیر ابن قین

کسی را نمی دید غیر از حسین

 

چو درهای رحمت بر او باز گشت

به دیدار یاران خود باز گشت

 

نبودی دگر این زهیر آن زهیر

ز خود تا خدا کرد یک لحظه سِیر

 

چو پروانه میسوخت سر تا قدم

که ای دوستان من حسینی شدم

 

شوم عاشق یوسف فاطمه

خداحافظی میکنم با همه

 

خداحافظ ای با وفا همسرم

به زینب سلام تو را می برم

 

اگر از تو اینک جدا می شوم

به راه امامم فدا می شوم

 

به پاسخ چنین گفت زن،با زهیر

که ای کرده یک لحظه،عمر سِیر

 

به خاطر بیار ای زهیر ابن قین

که چون دعوتت کرد پیک حسین

 

من از پشت پرده نهیبت زدم

به دل داغ عشق حبیبت زدم

 

اگر تو شدی پر ز شور و شین

فرستادمت من حضور حسین

 

الا غرق در شوق و شورِ حسین

مرا هم ببر در حضور حسین

 

بده قول نزد ولیّ خدا

که د رحشر از من نگردی جدا

 

شب عاشورا و زهیر

 

شب است و زهیر است و مولا حسین

صدا می زند سیدی یا حسین

 

اگر کشته گردم فزون از هزار

بسوزد عضو عضوم به نار

 

به هر سو بَرَد،باد خاکسترم

شود جمع بار دگر پیکرم

 

دوباره دَمد روح پاکم به تن

ندا می دهم این تو،این جان من

 

سرم خاک پایت شود یا حسین

زهیرت فدایت شد یا حسین

 

روز عاشورا و زهیر

 

زهی عشق او،سوز او،شور او

سخنرانی روز عاشور او

 

چنان عاشق وصل دلدار شد

که بی اذن سرگرم پیکار شد

 

به یک حمله افکند آن جان پاک

صد و بیست تن را به خاک هلاک

 

به تن گشت زخمش فزون از عدد

شهادت بر او داد عمر اَبد

 

چو گردید نقش زمین پیکرش

فرستاد بر او کفن همسرش

 

غلام از سوی بانوی خویشتن

روان شد سوی کربلا با کفن

 

به دنبال جسم زهیر ابن قین

که افتاد چشمش به جسم حسین

 

تنی دید روی زمین بی کفن

نه او را کفن بود،نه پیرهن

 

تنی دید از برگ گل پاک تر

ز پیراهن لاله صد چاک تر

 

نفسهاش با شعله دمساز گشت

از آن دشت خون،با کفن بازگشت

 

کشید از جگرناله،آه از نهاد

کفن را به بانوی خود،باز داد

 

که ای غرقه اندوه و سوز و مَحَن

مرا عفو کن،آمدم با کفن

 

کفن چگونه پوشد زهیر ابن قین؟

که عریان به خاک است،جسم حسین

 

کفن داشت در دستم این زمزمه

که ای بی کفن یوسف فاطمه

 

(سازگار)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

ای گشته در محیط بلا یاورم حبیب

محبوب من،بیا بنشین در بَرَم حبیب

 

روز غریبی آمدی و یار ما شدی

خوب آمدی جزای تو با مادرم حبیب

 

تنها نه من به وصل تو دلشاد گشته ام

خوشنود شد ز آمدنت خواهرم حبیب

 

امشب بجای سینه ی مادر ز تشنگی

انگشت خود مکیده علی اصغرم حبیب

 

با آنکه تشنگی زده بر جان شراره ام

سوزد دلم ز العطش دخترم حبیب

 

سوزد دلم از اینکه تو فردا به موج خون

جان می دهی به پیش دو چشم ترم حبیب

 

جای تو خالی است کنی یاری مرا

آن دم که پاره پاره شود پیکرم حبیب

 

جای تو خالی است،که ببینی ز تیغ شمر

در قتلگه بریده شود حنجرم حبیب

 

(سازگار)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

کَرَم کُن اذن میدانم ،که در این آخر پیری

جوانی را ز سر گیرم،فدای اکبرت گردم

 

صفای عشق آوردم،قبولم کن قبولم کن

که در صدق و صفا،مقبول زهرا مادرت گردم

 

دعا کن تا محاسن را،ز خون سر کنم گلگون

که هم رنگ گلوی،چاک چاکِ اصغرت گردم

 

جوانی را،نثار عشق بابایت علی کردم

به پیری آمدم تا،پیش دشمن یاورت گردم

 

دعا کن زودتر  از روز عاشورا شوم قربان

نباشم تا گواهِ آب آبِ دخترت گردم

 

به بستانِ ولایت،آنچنان نقشِ زمینم کن

که خاک زیر پایِ لاله های پرپرت گردم

 

دعا کن تا سرم باشد،کنار محمل زینب

که از بالای نیزه،سایه بانِ خاهرت گردم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

گشته سعادت همه عالم نصیب من

زیرا بوَد حسین فاطمه،حبیب من

در شهر خود غریبم و دور ا ز دیار یار

یا رب مرا ببر سوی یار غریب من

 

یک لحظه ام به سینه قرار و شکیب نیست

آرامشم به غیرِ وصالِ حبیب نیست

 

حبیب ابن مضاهر به دامان کوچه ها

خوش داشت با حسین،به هر گام زمزمه

گویی ولادت دگرش بود،چون رسید

او را بدست،نامه فرزند فاطمه

 

بگذاشت همچنان ورق مصحفش به چشم

خندید و گفت، ای پسر فاطمه به چشم

 

چون دید نامه آمده از سوی رهبرش

گویی هزار بال،بر آمد ز پیکرش

دیگر فضای خانه بر او تیره گشته بود

یکباره دست شست،ز فرزند و همسرش

 

غیر از حسین در جهان لبری نداشت

گویی برادر و پسر و همسری نداشت

 

دیگر وجود او همه پُر بود از حسین

سر تا قدم به شوق بلا بود مبتلا

آرام و مخفیانه ز کوفه عبور کرد

با مسلم  ابن عوسجه آمد به کربلا

 

در بین راه زمزمه ها داشت با حسین

پیوسته ذکر مرغ دلش بود یا حسین

 

در کربلا چو رو به خیامِ امام کرد

الحق که درس عشق و وفا را تمام کرد

قدر و مقام و عزت و جاه و جلال بین

او را ز خیمه دختر زهرا سلام کرد

 

آهی کشید و گفت مرا نیست این مقام

من کیستم که دخت بتولم کند سلام

 

خود را حبیب در دو جهان سر فراز کرد

بر وی عزیز فاطمه آغوش باز کرد

پیش از نماز ظهر،به میدان کربلا

در موجِ خون حضور امامش نماز کرد

 

زیباتر از نماز، شهادت دگر نداشت

افتاد روی خاک و سر از سجده بر نداشت

 

او را سعادت ابدیّت نصیب شد

وقت نماز ظهر فدای حبیب شد

آثار اِنکسار به روی حسین ماند

آری حبیب رفت و امامش غریب شد

 

نجوا هنوز زیر لبش داشت با حسین

گویی سر بریده او،گفت یا حسین

 

قاتل سر حبیب به هر سو می کشید

طفل حبیب همره او، سخت می دوید

با قاتل پدر،پسرِ دل شکسته گفت

این سر چه کرده بود که تیغت ز تن برید

 

بر خود هماره لعنِ ابد را نگاشتی

داغ حبیب بر دل قرآن گذاشتی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

ای یار ما به روز غم و ابتلا، حبیب

چشم انتظار آمدنت کربلا،حبیب

 

زهرا دهد ندات که اهلا  و مرحبا

زینب کند به خیمه برایت دعا،حبیب

 

امروز تو حبیب و امامت بود غریب

خوش یاور حبیب شدی،مرحبا حبیب

 

ای کوفه با تلاوت قرآنت آشنا

ای جان نثار عترت و قران،بیا حبیب

 

قران بخوان که برده صدایت دل از حسین

قران بخوان که محو شدی در خدا حبیب

 

قران بخوان که صورتت از خون شود خضاب

قران بخوان که رأس تو گردد جدا حبیب

 

امشب تو را صداست به قرآن بلند و من

فردا شوم تو را سر نی هم صدا حبیب

 

(سلام زینب(س) به حبیب ابن مظاهر)

فزونى سپاه دشمن و نیروى اندك محدود برادر بیش از همه ، قلب زینب (س ) را آماج دردها و غصه هاى فراوان مى كرد، و بدین جهت چون روز ششم محرم حبیب بن مظاهر به یارى حسین (ع ) به كربلا آمد، و دختر امیرالمؤ منین (س ) از این فداكارى باخبر گشت ، به حبیب پیغام سلام داد.

چون این پیغام به حبیب رسید، بر روى خاك كربلا نشست و مشتى از آن برداشته بر سرو صورت خویش ریخت و گفت : خاكم به سر! سختى كار زینب به جایى رسیده است كه به مثل من سلام مى رساند!!

 (200 داستان ازفضائل،مصائب،وکرامات حضرت زینب(س)عباس عزیزی،باب 74)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

خشکسالی بود سالی عجیب                        

تشنگی میبرد از دلها شکیب

 

نخلها پژمرده  بود و باغها                            

لاله هاشان را به هر د ل داغها

 

اَصمَعی گوید که  دیدم  یک  غلام                   

درسیاهی بهتراز ماه  تمام

 

آمد و بالای  کوهی  ایستاد                           

 برزمین  بندگی  صورت  نهاد

 

ذکر یارب  یاربش  جاری  بلب                     

کرد از معبود خود باران  طلب

 

شد دعای او  در آندم مستجاب                       

ناگهان ابری برآمد با شتاب

 

من چو دیدم شوق و شور و حال او                

اشک ریزان رفتم ازدنبال او

 

آن گل نیلوفرگلزار دین                            

شد روان دربَیت زین اَلعابدین

 

من سراپا محو روی آن غلام                     

رفتم وکردم  تمنا از امام

 

خواستم  کان عبد را بخشد به من                     

تارسد از فیض اوجانم  به  تن

 

زنده ازروح  کلام  او شوم                         

اوچومولامن غلام اوشوم

 

اشک آن آزاده  شد جاری بِرو                     

روی برمن کرد کان  پاکیزه  خو

 

گر ز جسمم  جان شود هردم  جدا                 

به که از مولای  خود گردم  جدا

 

بر در این  خانه بر من بندگی                     

به که  در ناز و تَنَعُم  زندگی

 

اَصمَعی  گوید: بسی  محزون شدم              

نا امید از آن  حرم بیرون شدم

 

اشکریزان  ره  سپردم  اندکی                    

از قَفا دیدم  مرا خواند یکی

 

کی شده نومید از وصل  غلام                  

 اَصمَعی  برگرد در بیت امام

 

بازگشتم سوی زین العابدین                    

 دیدم افتاده غلامش برزمین

 

بود جاری ازغم  آن نورعین                    

 اشک ازچشم علی ابن الحسین

 

آری آری آن غلام  نازنین                       

گفت با ذات  خداوند مبین

 

بار الها فاش  شد اسرار  من                         

وای  بر حال  دل  افکار من

 

فاش  شد از من  چو راز بندگی                     

بعد از این  دیگر نخواهم  زندگی

 

این  بگفت  و اوفتاد و جان داد                      

جان  بکوی  حضرت  جانان  داد 

                       

         ............................

گریز: به جون (غلام سیاه چهره)

 

اشک  شوقش  بود جاری  از دوعین                 

اذن  میدان  خواست  از مولایش حسین

 

شد به  میدان  ماه  رویش  جلوه  گر                   

گشت  بر دریای  لشکر حمله ور

 

هر که  دید او را  بدان  جاه وجلال                     

گفت الله ،قنبر است  این  یا بلال

 

غیرت عمّار د ر نیروی  اوست                      

قدرت  عباس  در بازوی  اوست

 

آنقدر بارید  بر  او تیغ  کین                            

تا  که  چون  گلبرگ  شد  نقش  زمین

 

پیش  از آنکه  جان برآید از تنش                    

دید  دستی  حلقه  شد برگردنش

 

کرد حس  کاین  دست ، دستی  آشناست

            دید دست  زاده  شیر خداست

 

شاه  بگرفت  از محبّت  در برش

             رخ بر رخ   بنهاد مثل   اکبرش

 

روی  خود  بنهاد  آن  ماه تمام   

                    بر روی  فرزند  و بر روی غلام

 

یعنی  اینجا عبد  با  مولا یکیست                    

هرکه   در ما  نیست  شد  با  ما یکیست

 

عبد من  عبد خداوند من  است                       

در محبّت  مثل  فرزند من  است

 

 (سازگار)

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات